خاك كرمانشاه لبريز است از عطر تنشمرگ مي رويد مدام از سرخي پيراهنش
زجر دارد می کشد یک زن به زیر خشت هاشهر را پر کرده از ماتـم، صـدای شیونـش
باور دل کندن از آغوش مـادر مشکل استمثـل کابوس است اندوه بـزرگ رفتنش
مادري در زير آوار است و ميبينم هنوزدست آواري بجاي دست من بر گردنش ...
روزهای کودکی بر شانه های او گذشتمن فدای آن "خدا پشت و پناهت" گفتنش
خانه از هرم نفسهايش هميشه گرم بودسرد و خاموش است امشب چشمهاي روشنش
گرچه ما را در عذاب غربت خود سوخته ست"باد بوی آشنا می آورد از مدفنش"
فرزاد فتحی
برچسب:
نویسنده: باران رستگار
تاريخ: جمعه
17 تير
1401 ساعت: 22:00